مرتضى راوندى
83
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
چه ايرانى در مدينه و جاهاى ديگر هست به جاى پدر مىكشم . . . چون خلافت به على رسيد ، مىخواست عبد اللّه بن عمر را ، به قصاص هرمزان بكشد كه او را بناحق كشته بود ، او نيز ، به معاويه پناه برد . . . » « 115 » اين جريان و ديگر وقايعى كه يادآور شديم . جملگى نشان مىدهد كه سطح شعور و فهم عمومى در آن ايام بسيار پايين بود و مردم دنبال حق و عدالت نمىرفتند ، و از زمامداران حقجو ، حمايت جدى نمىكردند و استعداد درك آزادى را نداشتند . ادوارد براون مىنويسد : . . . عثمان از ابتداى خلافت خود به نفع ياران و خويشاوندان خود و به زيان عدل و داد شديد و انحرافناپذيرى كه كمال مطلوب اسلام بود ، خود را متمايل به تبعيض نشان مىداد . ابو لؤلؤ ، قاتل عمر ، كه عبد ايرانى بود ، بايد كشته مىشد و اين كيفر براى او طبيعى بود . لكن عبد اللّه پسر عمر به كشتن قاتل عمر قانع نشد و يكى از نجباى ايران را نيز كه هرمزان نام داشت و در جنگ اسير شد و اسلام آورد و به شركت در قتل عمر مظنون واقع شد ، به قتل رسانيد . زياد بن لبيد يكى از انصار در قطعه شعرى ، نرمى و ملايمت بيجاى عثمان را نكوهش كرد ، عثمان چكامهسراى جسور را خاموش ساخت و بيرون كرد . بدينطريق از همان لحظهء اول ، كه عثمان به خلافت رسيد ، معلوم گشت كه حاضر است تحت تأثير ملاحظات شخصى قرار گيرد و به مرور زمان اين مسأله بيشتر ظاهر و آشكار گرديد . « 116 » در ميان خلفاى راشدين ، عمر به مراتب بيش از عثمان حسن نيت داشت ، معذلك كليهء اعمال و رفتار او مورد تأييد و تنفيذ مردانى چون على ( ع ) و سلمان فارسى قرار نمىگرفت . وقتى كه سلمان از طرف عمر به فرمانروايى مداين برگزيده شد ، فقط آن قسمت از دستورها و تعاليم خليفه را به كار بست كه با روح اسلام و منطق و عقيدهء او سازگارى داشت و در نامهاى به عمر نوشت : « اى عمر . . . اگر اين امت از خدا مىترسيد و از گفتهء پيغمبر اطاعت مىنمود و به حق عمل مىكرد ، تو را امير المؤمنين نمىناميد . . . هوشيار باش به زودى نتايج مظالم تو در دنيا و آخرت گريبانگيرت خواهد شد . » « 117 » شرايط خلافت و امامت ابن خلدون ضمن بحث مفصلى در پيرامون مسألهء خلافت مىنويسد : كسى كه به مقام امامت يا خلافت برگزيده مىشود ، بايد داراى چهار شرط باشد : علم و عدالت و كفايت و سلامت حواس و اعضاء و در شرط پنجم كه نسب قريشى است اختلاف است . امام يا خليفه نهتنها بايد عالم باشد ، بلكه علم او بايد به مرحلهء اجتهاد برسد ، زيرا اگر مجتهد نباشد ناچار بايد تقليد كند و تقليد در امام نقص است ؛ چه لازمهء امامت ، رسيدن به مرحلهء كمال ، در كليهء اوصاف و احوال است ؛ و اما
--> ( 115 ) . مروج الذهب ، پيشين ، ج 1 ، ص 736 . ( 116 ) . تاريخ ادبى ايران ، پيشين ، ص 317 . ( 117 ) . احمد بن على طبرسى ، احتجاج طبرسى ، ترجمهء حسن مصطفوى ، ص 66 .